تبليغاتX
الهه





الهه

پيام نما
نفسم

سلام

تا حالا هیچ یک از پستامو با سلام شروع نکردم ولی این بار..............

نمیدونم چرا شاید واسه خاطر اینه که میخوام ازتون خداحافظی کنم........پس بهتر دیدم با سلا م شروع کنم........یه  چیز غریب تو دلم گفت که عنوان پستمم رو نفسم بذارم !!!!!کلمه بسیار بسیار زیبایی مگه نه؟

امروز سرشار از ای کاش هستم ....ای کاش میدونستیم زندگی آنقدر کوتاست و ارزش این رو نداره که دل حتی یه گنجشک رو هم بشکنیم............کاش معني صداقت برا همه همون معني صاف و ساده خودش رو داشت........كاش هيچ كس برا چيزي و كسي كه براش ارزش زيادي داره گريه نميكرد؟ اي كاش چشمان دخترك عاشقي به صفحه موبايلش دوخته نمي شد كه شايد از طرف اون بي وفا برا ش خبري برسه.................اي كاش پسرك كوچولو هم يه ذره انصاف داشت ............. كاش تو زندگي صفا معني ميداد.........كاش زن و شوهر ها قدر همو ميدونستن.........كاش تو جامعه معتادي نداشتيم.........خداااااااااااااااااااااااااا

راستي چرا سعي ميكنيم يكي رو ديونه خودمون كنيمو بعد بي تفاوت از كنار احساس اون رد بشيم مگه دل يه آدم چقدر ميتونه دووم بياره ونشكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز دلم خيلي شكسته........چشام ديگه نميتونن اشكهايي رو براش مهمون اومدنو  بيشتر از اين ازشون  پذيرايي كنن........بغضي كه تو گلومه راه نفسمو بسته!!!!!!!!!!!! باز گفتم " نفسم " نميدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا حالا اينقدر حالم بد نبود ولي ميخوام باز به همون شعار هميشگيم ادامه بدم و بگم كه اي بابا زندگي زيباست و بايد زندگي كرد...... ولي ميدونم كه اينبار ديگه نميتونم سر خودمم كلاه بذارم چون ديگه قدرتشو ندارم........

خيلي دلم ميخواست الان در قله يك كوه ايستاده بودمو  فرياد ميزدم ديگه نفسي رو برا ادامه زندگي نميخوام خدااااااااااااااااا

در آخر از همه شما دوستان مهربون خودم كه با تمام خوبي ها تون كنار من بودين و كمكم كردين متشكرم.

ديگه اين ورا نميام و شايد روزي اومدم كه باز توانايي روبرو شدن با زندگي رو داشتم تا اون موقع ..............يا حق......




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 20:3
مرا دریاب

ای همه بودنهای خوب . ای همه زیبایی و ای همه حسن. کجایی؟ کجایی تا ببینی عاشق زارت در لحظه های بی تو بودن چون مرغ پر کنده از حال خود نیز بی خبر است ...... کجایی تا ببینی این طفل معصوم (قلبم) چگونه منتظر نگاهی دلنشین و مشتاق از طرف توست.............

چرا خبری از تو نیست؟ مگر صدای قلبم را که در چند متری تو می تپد را نمی شنوی؟  چرا اینچنین قصد آزار و اذیت دل بیچاره ام را کرده ای؟ بیا و این جان تشنه را با گرمای وجودت سیراب کن...

بیا و مگذار تا این دریای بیکران محبتم در انتظار لحظه لحظه های با تو بودن به شوره زاری از حسرت تبدیل شود

بیا که واقعا محتاج توام ......................................




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 1:18
شب باراني

وقتي كه بچه بودم  در شبهايي كه باران مي باريد و رعد و برق با آن صداي گوش خراشش سكوت شب را ميدريد ... من ترسان و لرزان به آغوش مادرم پناه ميبردم و گريه ميكردم و مي گفتم:ماماني من ميترسم .

و مامان با اون لبخند زيباي هميشگيش و نگاه پر محبتش آغوشش  را برايم باز ميكرد و سرم را روي زانوش ميگذاشت و موهاي سرم را نوازش ميكرد...و برايم قصه ميگفت : از جنگل زيبايي كه در آن جنگل نور خورشيد رو ، جادوگر بدجنس اسير كرده بود رنگ آسمون ديگه روشن نبود و ابراي سياه همه جارو پوشونده بودن و اين باعث تيرگي رنگ آسمون شده بود...هيچ كس و هيچ چيز زنده اي در آن جنگل نبود و فقط يك چيز ميتونست طلسم اين جادوگر بدجنس رو بشكنه و اون اين بود كه يك دختر زيبا و شجاع در يك شب باراني تا وسط جنگل به تنهايي برود بدون آنكه ذره اي ترس به خود راه دهد......( و من در خيالم آن دختر مي شدم و تا وسط جنگل ميرفتم )تا اينكه يك روز يك دختر شجاع و بسيار زيبا اين توانايي را در خود احساس كرد و تا وسط جنگل در آن سياهي شب رفت و رودرروي جادوگر ايستاد بدون آنكه بترسد!!!!!

جادوگر در مقابل شجاعت دختر تسليم ميشود و ميخواهد كه يك شانس به او بدهد و مي گويد: حال كه تو تا اينجا آمده اي من ميخواهم يكي از آرزوهايت را برآورده كنم (من هم در خيال كودكانه خودم آرزو ميكردم كاش ديگر باران نمي باريد ) آن دختر زيبا آرزو ميكند تا جنگل دوباره سرسبز و آباد شود ....جادوگر ميرود و طلسم باطل ميشود.

حالا من بزرگ شده ام و در مقابل پرسش آن جادوگر كه از من ميپرسد چه آرزويي داري ؟ فقط ميگويم من فقط يك شانس ميخواهم ! يك شانس تا حتي براي يك شب هم كه شده در يك شب باراني از ترس به آغوش تو پناه آورم و تو برايم قصه بگويي ! كجاييييييييييييييييييييييييييييييييي 




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 11:57
درس زندگی

این مطلب و خوندم برام جالب بود گفتم اینجام ازش استفاده کنم :

مدتی قبل در یک جمع دوستانه یک خانم ۷۰ ساله ای حضور داشت که همگی از بودن در کنارش احساس خوبی داشتیم  . او مرتب لبخند به لب داشت و هیچ یک از ما از گفتگو با او خسته نمیشد . یکی از مهمانان از او پرسید : (اگر بخواهید مهمترین  درسهایی را که از زندگی گرفتید به ما بگویید آنها کدامند؟).

او آهی کشید و پاسخ داد :

ــ خب من یاد گرفتم که مهم نیست چه اتفاقی افتاده یا این که امروز آن اتفاق چطور به نظر می رسد مهم این است که زندگی در جریان است و همه چیز میگذرد و فردا بهتر از امروز خواهد بود .

ــ یاد گرفتم  از روی تعریفی که هر فرد از برخی موارد دارد می تواند به شخصیت او پی برد و از رفتاری که در قبال ۳ چیز میتوان در مورد وی چیزهای زیادی فهمید و آن ۳ مورد اینها هستند : یک روز بارانی چمدان گمشده و چراغهای روشن روی درخت کریسمس.

ــ من یاد گرفتم صرف نظر از ارتباط  شما با والدینتان همواره دوریشان برایتان سخت خواهد بود و هر چقدر هم که با آنها در تضاد باشید وقتی زندگیشان به پایان میرسد می فهمید که هرگز قدرشان را ندانسته اید .

ــ یاد گرفتم که زندگی کردن هرگز به معنای ساختن یک زندگی نیست .

ــ این که گاهی اوقات زندگی به شما یک شانس دوباره میدهد و این شمایید که باید آن را شناخته و به بهترین نحو مورد استفاده قرار دهید .

ــ این که در زندگی لازم نیست تا کوله باری بردارید و هر آنچه با آن روبرو میشوید در کوله پشتی بریزید بلکه گاهی اوقات لازم است تا برخی از چیزهایی را که برداشته اید رها کنید تا از زندگی و فکرتان خارج شود.

ــ یاد گرفتم که هر زمانی با قلبی پر از محبت و آرام تصمیم به انجام کاری گرفتم بهترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام .

ــ این که حتی وقتی درد دارم تنها کسی نیستم که در جهان به آن درد مبتلاست .

ــ این که تمام افراد در هر شرایط و موقعیتی نیاز به محبت و دوستی ما دارند .

یاد گرفتم که مردم کارهایی را که ما کردیم فراموش میکنند اما احساساتی را که به آنها دادیم هرگز فراموش نخواهند کرد .

ــ و این که چیزهای بسیاری هست که من یاد نگرفته ام .

                                                                      منبع :dailymail




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:6
بي تو..............




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 12:46

دو بال برای پرواز

پروانه هنوز پروانه نبود . او تنها موجود کوچک و ضعیفی بود که بدرستی نمیدانست کیست  کجاست و سرانجامش چه خواهد شد . او حتی دست وپایی برای حرکت نداشت به آهستگی روی شکمش راه میرفت و در حالی که به فکر سیر کردن شکمش راه میرفت و در حالی که به فکر سیر کردن شکمش بود به سوی نقطه ای نا معلوم حرکت میکرد . با خود فکر میکرد که آخرش چی دائم به دنبال چیزی برای خوردن بودن که نشد زندگی با خودش میگفت که من موجود به این کوچکی و بی مصرفی برای چه پا به این دنیا نهاده ام شاید خدا مرا بوجود آوردهتا یک لقمه ی کوچک برایسیر کردن شکم یک پرنده باشم اما نه اومطمئن بود که کار بیشتری از دستش بر میاد.

اگر چه ناامید بود اما به سختی به همین روش اداممیداد  روزها و شبها از پی هم می آمدند و میرفتند . او گاهی در دل خاک فرو میرفت و گاهی با نم نمی از باران سر از خاک بیرون می آورداما بیشتر در حال جویدن بود . بدن کوچکش کمی چاق تر شده بود او روز به روز بزرگتر می شد تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد .......


ادامه مطلب

|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 0:59
زندگی زیباست

همه ما زندگیمونو دوس داریم و دلمون میخواد که اونو زیباترش  هم بکنیم و از زندگی لذت ببریم اینکار به سادگی انجام پذیره فقط کافیه که  خودمون بخواهیم و از یک زندگی بسیار پیچیده و گنگ خودمونو نجات بدیم  و خودمونو زیاد درگیر روز مرگی نکنیم .

بهتره از اینجا شروع کنیم اولا با خودمون عهد ببندیم که اگه میخوایم یه چیزایی رو تو زندگیمون رو عوض کنیم  خوب فکر کنیم و بدونیم که ما از زندگی چی میخوایم ؟ و تصمیم بگیریم که اونو اونجوری که میخوایم تغییرش بدیم تا باب میلمون باشه و اذیتمون نکنه . برا رسیدن به اون برنامه ریزی کنیم . ببینیم که چه کارهای جدیدی ازمون ساخته است چی ها میتونیم یاد بگیریم که ما رو تو رسیدن به هدفمون یاری کنه . دقایقی در سکوت و بی استرس به چیزهای جدید فکر کنیم و در ذهن خودمون زندگی رو آن طور که دوس داریم تصور کنیم و سعی کنیم مثل بچگی هامون تو رویا غرق بشیم و درست مثل همون وقتها تو دنیای خیال به پرواز دربیاییم که واقعا همه مون به اینکاراحتیاج داریم .             

    سعی کنیم آنچه را که واقعا دوس داریم بیابیم




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:54
الماس و جودتان را کشف کنید

می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی  خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت . یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند  با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.

او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود تصمیم گرفت تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود . بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعا اش را فروخت و عازم سفر شد . او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا میگذارد و عاقبت به دنبال بی پولی  تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق میکند. اما زارع جدید ی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه اش میگذشت چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهرساز برد . مرد جواهرساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد . مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد که سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.مرد زارع  پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود حال آنکه در معدنی از الماس زندگی میکرد.

در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد . معمولا آنچه که میخواهیم  هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد اما افسوس که متوجه ی آن نمیشویم . در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم .




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 21:51
کاش

((معنی: عشق من اگه یه بار دیگه هم به دنیا بیام باز میگردم پیدات میکنم و دوستت خواهم داشت . بهشت را  حتی با یه تار موی  توعوض نمیکنم  تا آخرین نفسم هم دوستت خواهم داشت.))

کاش میدانستیم زندگی کوتاست .  کاش از ثانیه ثانیه های زندگی لذت میبردیم .کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم . کاش همه را دوست داشتیم . کاش معنی صداقت را هم می فهمیدیم . کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید . کاش دل هایمان دریایی می شد . کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت .کاش می دانستیم که ما نمیدانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد . کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود.




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 16:23

                

دلم میخواد بنویسم بدون شک و تردید . بنویسم از همه ی انتظارهای سخت از عصاره های ماند ن از روز های سخت و طا قت فرسای دوری.... دوری از همه لحظه های خوب و به یاد ماندنی . دلم میخواد بنویسم از زمانهای گیج و ثانیه های بدون حرکت . از تپشهای سرد قلبها  از واژه های گمشده ی لابلای قرنها

تو آری تو ای همه بودنهای خوب لحظه های ناب و پاک....... برایم بگو از روزهای خوب..... از امید ...از واژه های پاک در دل به جا مانده .... از نبودن حتی یک شاخه گل یاس برای تقدیم کردنت . برایم بگو از همه دلگرفتگی های سخت بی تو ......از همه تلخی ناشناس بودنت

                 

                   




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 3:41

تا حالا توی جاده های پنهان ذهنت گم شدی؟! راه رو پیدا کردی؟ چقدر تو اون جاده ها بی قراری کردی؟ تصورش رو بکن . توی اون جاده های نا آشنا و غریبه بدون راهنما تنها و بی هدف گم شده باشی .  کسی نیست که حتی صدای تو رو بشنوه . تنهایی از همیشه تنهاتر . راه رو گم کردی . کم کم همه جا تاریک می شه و دلشوره تو هم بیشتر......

یه لحظه صبر کن !شاید تا حالا به ذهن تو هم رسیده باشه . آره یه نفر.....یه نفر هست که داره از اون بالا نگاهت می کنه . تا حالا کجا بودی؟ اصلا بهش فکر کرده بودی؟ از بس که نا امید بودی و  می ترسیدی از اینکه دیگه راهی داشته باشی . بس که مشغول فکر های غلط بودی!

هنوز هم دیر نشده . اون منتظره ...منتظره که بهت کمک کنه  

 




|لينك مطلب| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 16:10


Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie